|
خداوندان درد من اه خداوندان درد من خون شما بر دیوار کهنه ی تبریز شتک زده درختان تناور دره ی سبز بر خاک افتاد سرداران بزرگ بر دارها رقصیدند و اینه ی کوچک افتاب در دریاچه ی شور شکست فریاد من با قلبم بیگانه بود من اهنگ بیگانه ی تپش قلب خود بودم زیرا که هنوز نفخه ی سرگردانی بیش نبودم زیرا که هنوز اوازم را نخوانده بودم زیرا که هنوز سیم و سنگ من در هم ممزوج بود و من سنگ و سیم بودم من مرغ و قفس بودم و در افتاب ایستاده بودم اگر چند سایه ام بر لجن کهنه چسبیده بود ابر به کوه و به کوچه ها تف می کرد دریا جنبیده بود پیچک های خشم سر تا سر تپه ی کرد را فرو پوشیده بود باد اذرگان از ان سوی دریاچه ی شور فرا می رسید به بام شهر لگد می کوفت و غبار لوله های خشم ناک را به روستاهای دور دست می برد سیل عبوس بی توقف در بستر شهر چای به جلو خزیده بود فراموش شدگان از دریاچه و دشت تپه سرازیر می شدند تا حقیقت بیمار را نجات بخشند و به یاد اوردن انسانیت را به فراموش کننده گان فرمان دهند من طنین سرد گلوله ها را از فراز تپه ی شیخ شنیدم لیکن از خواب بر نجهیدم زیرا که در ان هنگام هنوز خواب سحر گاهم با نغمه ی ساز و بوسه ی بی خبری می گذشت لبخند های مغموم فشردگی غضب الود لب ها شد ارومیه ی گریان خاموش ماند و در سکوت به غلغله ی دوردست گوش فرا داد تکه تیری غریو کشان از خاموشی ویران برج زرتشت بیرون جست من به جای دیگری می نگریستم صداهای دیگر بر خاست برده گان بر ویرانه های رنج اباد به رقص بر خواستند مردمی از خانه ی تاریک سر کشیدند و برفی گران شروع کرد پدرم کو توال قلعه های فتح نا کرده بود دریچه ی برج را بست و چراغ را خاموش کرد برف پایان نا پذیر بود اما مردمی از کوچه به خیابان می ریختند که برف پیراهن گرم برهنگی شان بود من در کنار اتش می لرزیدم من با خود بیگانه بودم و شعر من فریاد غربتم بود من سنگ و سیم بودم و راه کوره های تفکیک را نمی دانستم اما انها وصله ی خشم یکدیگر بودند انان اسمان بارانی را به لبخند برهنگان و مخمل زرد مزرعه را به رویای گرسنگان پیوند می زدند در برف و تاریکی بودند و از برف و تاریکی می گذشتند و فریاد انان میان همه بی ارتباطی های دور جذبه ای سر گردان بود انان مرگ را به ابدیت زیست گره می زدند و امشب که باد ها ماسیده اند و خنده ی مجنون وار سکوتی در قلب شب لنگان گذر کوچه های بلند حصار تنهایی من پر کینه می تپد کوبنده ی نا به هنگام در های گران قلب من کیست آه لعنت بر شما دیر امده گان از یاد رفته تاریکی ها و سکوت اشباح و تنهایی ها گرایش های پلید اندیشه های نا شاد لعنت بر شما باد من به تالار زندگی خویش دریچه ای تازه نهادم و بوسه های رنگ های نهان را از دهانی دیگر بر لبان احساس استادان خشم خویش جای داده ام دیر گاهی است که من سراینده ی خورشیدم و شعرم را بر مدار های مغموم شهاب های سر گردانی نوشته ام که از عطش نور شدن خاکستر شده اند من برای روسبان و برهنگان می نویسم برای مسلولین خاکستر نشینان برای انان که بر خا ک سرد امیدوارند و برای انان که دیگر به اسمان امید ندارند بگذار خون من بریزد و خلا میان انسان ها را پر کند بگذار خون ما بریزد و افتاب را به انسان های خواب الود پیوند زند استادان خشم من ای استادان درد کشیده ی خشم من از برج تاریک اشعار شبانه بیرون می ایم و در کوچه های پر نفس قیام فریاد می زنم من بوسه ی رنگ های نهان را از دهانی دیگر بر لبان احساس خداوندگار درد خویش جای می دهم
احمد شاملو
|
About![]()
ییاد دارم یک غروب سرد سرد Archivesهفته سوم آبان 1388هفته دوم مهر 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته چهارم بهمن 1387 هفته دوم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 Links
میثم |